سه‌شنبه ۱۰ آوریل ۲۰۱۲

sad ballad

سرودی اندوهنده

قلبم پروانه‌ای ست
کودکان خوب بازی
در بند عنکبوت خاکستر زمان
پر از گرد مرگ‌آور بی‌‌رویایی

آن‌گاه که کودکی بودم چون تو می‌خواندم
کودکان خوب بازی‌
می‌گذارم آزاد تا پر پروازم
به چهار چنگال رعب‌آور گربه بشود.
از درون باغ‌های کارتاخنا
به تمنای شاه‌پسندها شدم
و بند اقبالم
در عبور جوی‌ها بشد.

من هم سوارکاری
در تازگی غروبی از اردی‌بهشت بدم
او راز مگوی من
ستاره‌ای آبی در سینه‌ی پاکم
پس به آرامی به آسمان راندم
در آن جمعه از گیاه
دیدم که دست‌هایش سوسن می‌چیند
نی  گل‌ها و میخک‌ها.

هماره بی‌قرار بودم
کودکان خوب بازی
که اوی عاشقانه‌ها مرا
در رویای زلال فراگرفت
کیست او که گل‌ها و میخک‌های
اردی‌بهشت بردارد؟

چرا تنها کودکان
فرس به دیدارش می‌تازند
او را که به اندوه‌ این‌جا
ستاره‌ای می‌خوانیمش
تا به خواهش
رقصنده در میدان بازی خواهندش

کودکان خوب بازی‌
در فرویدن کودکی‌ام می‌خواندم
نارسوخنده اوی عاشقانه‌ها را
به جایی که فرس ناتوان‌تاخت
در شب اندوه عشق ناگمانم را گفتم
وه چه لبخنده‌ی ماه‌ بی‌قرار
بر لبانش آهسته‌گذشت
کیست او که گل‌ها و میخک‌های
اردی‌بهشت بچیند
و آن چه‌بسیار زیبا دخترک
با ازدواجی به خواست مادرش
در کدامین نقش سیاه گورستان
تباهیده اش را رها‌خواهندنمود

منم تنها با عشق ناشناخته‌ام‌
بی قلب و بی اشک
مقابل سقف ناپذر آسمان‌ها
با خورشیدی شگرف از برای دل‌داری‌ام

چنین موحش اندوهی سایه‌ای ام سازد
کودکان خوب بازی
چه شیرین دلین خاطرات
روزها به‌تندی بشد
کیست او که گل‌ها و میخک‌های
اردی‌بهشت چیند

از لورکا

Minor Song

آهنگ کوچک

قطره شبنم
بر بال هزار،
چکه ای از ماه
به رنگ رویا است

بر فواره‌های مرمرین
بوسه‌ی فوران آب
رویای ستارگان فروافتاده است

تمام دخترکان در باغ‌ها
بدرودی به من می‌فروشند
چون گذرم، ناقوس‌ها هم
بدرودی دهندم
با سه بوسه
در نیمه روشنان
به انتهای خیابان مویان می‌شوم
نا‌هم‌خوان بی‌پاسخ
اندوهگین چون سرینو
چون دن‌کیشت

بی‌نهایت ناممکن را
بازمی‌ستانم
با ضرب‌آهنگ صدای ساعت‌ها

من زنبق‌های خشکیده دیده‌ام
به صدایم ساییده
خون‌آلوده به نور
و در آهنگ‌هایم
جامه‌ای از دلقک بر تن می‌کشم
به آب‌رنگ رنگین

زیبا شگفتا عشق نهفته
در تنیده
و خورشید چون تننده‌ای دیگر
بر زیر پای‌های زرین‌اش خواهمم‌پوشانید
نبایستی که شادی بینم
چون عشقم
تیرهایم از اشک
و ترکشانم از قلب

همه چیزم از آن دیگران باشد
تا اشتیاقم را چونان
کودکی رهاشده
در داستانی قلم‌خورده بگریم

از لورکا

دوشنبه ۹ آوریل ۲۰۱۲

خفته

در آسمان هیچ خفته نیست

نه خوابی و نه مرگی هیچ در کار نیست.
نگاه کن آن فرشته ی مقرب را نگاه کن که چون در حسرت و است دشنه بر خویش می کشد
که نتواند خفت و زخم بر بستر مانده است
او زخم است مانده است تا بمیرد
بر بستر؟
نه او در بستر مرگ هم نخواهد خفت و دردها آنی از او دور نمی شوند که ستوده انسانی بود و به زندگی جاودانگی ای داده بود
که سزایش
که مجازاتش
همیشگی است
بی خفتنی

شنبه ۷ آوریل ۲۰۱۲

تو

تو از من بمان
تو دور از من بمان
که خواهشتم بزرگ خواهش ها ست
تو از من بمان
بیرون از من بمانه

شاعر دیوانه است و رسیدن مرگ عشقی که او را سیراب می کند این که او که تو هستی بخواهیم تنها امید زندگی است و ترس رسیدن درس دویدن به دور می دهد

یکشنبه ۸ فوریهٔ ۲۰۰۹

واژه‌ی آخر

در سایه‌ی مرگ
چه دشوار است راندن واژه‌ی آخر.
پس تنها خواهم‌گفت:
"بی‌حرف"
نه بیش
نه بیش‌تر

دوکیو اتن

جمعه ۶ فوریهٔ ۲۰۰۹

هایکو

۱
از مرغ‌شیدا بشنو
آوازش آکنده‌ی فرزانگی
بیک بی‌کلام است

۲
شب چشمانی دارد
ستاره‌ی چشمانش می‌گوید
زندگی گاهی دروغ‌می‌گوید

۳
این‌آن برکه‌ای تنها ای
می‌شد دریا باشی
چه اشتباه تلخی

د. ب. کلارک

ازمن: بی‌کلام و سرشار از خرد چه ستایشی از موسیقی. ستاره‌ی شب دیدی چشمک‌می‌زند زندگی هم اما نه گاهی بیش فریبت می‌دهد. چه اشتباه تلخی.

پنجشنبه ۵ فوریهٔ ۲۰۰۹

کلاه کافکا

با باران
شلاقی رو سقف
بستنی‌لیوانی خوردم
شبیه کلاه کافکا

بستنی‌لیوانی
با طعم کافر
به چارمیخ
و خیره به سقف

برتیگان

ازمن: در هم‌چنین هوایی آدم یاد پدر تاک می‌افتد و کافکا نه تخت جراحی، اگر یادت باشد وقت جراحی اول تابستان است دفتریادداشتت را نگاه‌کن، دیدی. شما را نمی‌دانم ولی ما را اول تابستان باران نمی‌آید آن هم شلاقی جناب برتیگان بعد هم پاییز زمستان‌ها آدم بستنی‌چوبی می‌خورد نه در لیوان. به‌هرحال برای این گندی که به شعرت زدم می‌بخشیم نه؟