سرودی اندوهنده
قلبم پروانهای ست
کودکان خوب بازی
در بند عنکبوت خاکستر زمان
پر از گرد مرگآور بیرویایی
آنگاه که کودکی بودم چون تو میخواندم
کودکان خوب بازی
میگذارم آزاد تا پر پروازم
به چهار چنگال رعبآور گربه بشود.
از درون باغهای کارتاخنا
به تمنای شاهپسندها شدم
و بند اقبالم
در عبور جویها بشد.
من هم سوارکاری
در تازگی غروبی از اردیبهشت بدم
او راز مگوی من
ستارهای آبی در سینهی پاکم
پس به آرامی به آسمان راندم
در آن جمعه از گیاه
دیدم که دستهایش سوسن میچیند
نی گلها و میخکها.
هماره بیقرار بودم
کودکان خوب بازی
که اوی عاشقانهها مرا
در رویای زلال فراگرفت
کیست او که گلها و میخکهای
اردیبهشت بردارد؟
چرا تنها کودکان
فرس به دیدارش میتازند
او را که به اندوه اینجا
ستارهای میخوانیمش
تا به خواهش
رقصنده در میدان بازی خواهندش
کودکان خوب بازی
در فرویدن کودکیام میخواندم
نارسوخنده اوی عاشقانهها را
به جایی که فرس ناتوانتاخت
در شب اندوه عشق ناگمانم را گفتم
وه چه لبخندهی ماه بیقرار
بر لبانش آهستهگذشت
کیست او که گلها و میخکهای
اردیبهشت بچیند
و آن چهبسیار زیبا دخترک
با ازدواجی به خواست مادرش
در کدامین نقش سیاه گورستان
تباهیده اش را رهاخواهندنمود
منم تنها با عشق ناشناختهام
بی قلب و بی اشک
مقابل سقف ناپذر آسمانها
با خورشیدی شگرف از برای دلداریام
چنین موحش اندوهی سایهای ام سازد
کودکان خوب بازی
چه شیرین دلین خاطرات
روزها بهتندی بشد
کیست او که گلها و میخکهای
اردیبهشت چیند
از لورکا